يك عمر تمام، زندگي را مثل يك بار سنگين حمل مي كنم به اين اميد كه روزي يا حتي لحظه اي زندگي كنم!
و اين اميد، به اندازه ي خود زندگي سنگين است، اين اميد به يادم مي آورد آن بار سنگين روي دوشم، آن همه ي بودنم، نه زندگي، كه توهيني است بزرگ به ساحت زندگي.
اما اگر براي لحظه اي، هيچ اثري از آن اميد نماند، ديگر اثري از زندگي هم نخواهد ماند، بي آن اميد چه دليلي مي ماند براي حمل يك زندگي سنگين توخالي؟!
روزمرگي زندگي را خالي مي كند، اما نمي دانم چرا خالي كه مي شود، تازه سنگين تر مي شود!
باورت مي شود؟! دلم لك زده براي يك پنجره آسمان، فقط يك پنجره! و براي يك لحظه ي خالص و شفاف، فقط يك لحظه، اما ناب!
مانده ام در حسرت چند قطره اشك؛ قطره هايي كه شايد سنگيني بغضي را از گلويم بردارند، تا شايد نفسي بكشم، آن وقت شايد تمام وزن زندگي ناگهان از دوشم برداشته شود، سوار زندگي شوم، و زندگي مثل توپ يك كودك بازيگوش، به آسمان پرتاب شود!
هنوز هم طعم گس تنهايي را دوست دارم. با همه ي سختي هاي گاه گاهش، گاهي اندك مزه اي دارد از بودن!
چند وقت است به اين باور رسيده ام آدم ها نه به آن اندازه كه دوست داشته مي شوند، كه به آن اندازه كه دوست مي دارند، دوست داشتني اند!
مدت ها بود –جز براي رفع تكليف!- براي هيچ كدام از آن ها كه دوستشان دارم، دعا نكرده بودم! ديروز به اين نتيجه رسيدم.
ديروز غريبه اي سلامم كرد و بعد كنجكاوانه حالم را پرسيد! با كمي تعجب، تشكر كردم، فقط همين!
خدا بخواهد امشب مسافرم، تا اواخر تير شايد. دوست داشتم وصيت نامه مي نوشتم، فرصت نشد، در عوض دوست دارم سفرنامه بنويسم!
قرار نبود اين جا زياد از زندگي گلايه كنم، نمي دانم چه شده، شايد تب دارم و هذيان مي گويم، و الّا همه چيز زندگي مرتب است، البته به جز اتاق من!
همه چيز همان يك لحظه است؛ فكري از خاطرش گذشت، گفت: "باش!"، و "شد"يم، در همان فكري كه از خاطرش گذشت.
در "باش" ِ او "شد"يم اما از بودنمان جز خوابي از بودن، هيچ نديديم.
اما در همان يك لحظه چه عمري را بوده ايم! به خواب!
آن روز كه صدايمان كنند، بيدار مي شويم، ناگهان رؤياي خدا تأويل مي شود.....
خسته ام، دوست دارم كوله ام را ببندم، مادرم از زير قرآن ردم كند، در جواب نگاه هاي تا حدي نگرانشان لبخندي بزنم، خداحافظي كنم و بروم، كنار آسانسور باز نگاهشان كنم و باز هم لبخند. بي آن كه مقصدم معلوم باشد، دوست دارم به جاده بزنم، سوار اولين اتوبوس بشوم و بروم، شايد زماني از روستايي در انتهاي جاده اي كوهستاني سردر بياورم، شايد هم....
من انگار در يك روز تابستاني خواهم مرد! تابستان هايم مدت هاست بوي مرگ گرفته، شايد حتي از همان آغاز. شايد يكي از روزهاي همين تابستان باشد، چه كسي مي داند! هرچه هست فرصت كمي باقي است و كارهاي ناتمام، زياد. چيزهاي زيادي هست كه بايد ياد بگيرم، فكرهاي زيادي هست كه بايد به جايي برسند، لحظه هاي زيادي هست كه بايد زندگي شوند، لحظه هاي سفيدي كه بايد رنگي بخورند، و قدم هاي رفته ي بسياري كه بايد بازگردمشان......
بي آن كه كسي باشد كه برايم از احتمال سقوط بگويد، مي نشينم لب پنجره و زل مي زنم به شهر خاكستري اي كه زير پايم پهن شده. هوا صاف است، نگاهم از روي گنبد آن مسجد داخل ترشت تا باند مهرآباد را طي مي كند،اول آجرهاي قرمز دانشگاه و گنبد كوچك پايينش، بعد ميدان آزادي، آخر سر هم فرودگاه، حتي مي توانم هواپيما هاي مهرآباد را بشمرم، و اين يعني هوا صاف صاف است، حتي آسمان كاملاً آبي است! اما هنوز شهر را خاكستري مي بينم، اين بار ديگر مشكل از شهر نيست، اشكال از جاي ديگري است.
دوست دارم فرار كنم، اين بار نه از شهر خاكستري زير پايم، از.....
خسته ام، نه از تو و او و اين و آن، يا از شهر و شلوغي و درس و دانشگاه و امتحان، خسته ام. چيزي گم شده، هرچه بيشتر مي گردم كم تر مي بينمش؛ "من" گم شده ام، پيدايم نمي كنم هرچه مي گردم! دنبال "خود"ِ خودم هستم، نه آن خودي كه تو مي شناسي و او مي شناسد و اين و آن. دوست دارم فرار كنم، از تصورات تو و او و اين و آن، از اين شهر شلوغ، و بيشتر از همه از خودم؛ شايد جايي در تنهايي "خود"م را يافتم، "خود"ِ خودم را. شايد در تنهايي بتوانم خودم را پيدا كنم، قبل از اين كه مرگ برايم پيدايش كند......
شايد بعد از يك تصادف، يا شايد ... چه تفاوتي دارد؟! صدايي در گوشم مي پيچد : "آهای! چشم هايت را بازكن، تو ديگر بيدار شده اي!" به گمانم بعد از باز كردن چشم ها، و قبل از هر چيز ديگر، "خود"م را خواهم ديد، همان گمشده ي قديمي را، همان "خود"ِ خودم را. و اين، تنها دليل ترس من از مرگ است، من از روبرو شدن با "خود"م مي ترسم، از "خود"م هم.....
نادر ابراهيمي را دوست داشتم، يعني دارم، اما از شنيدن خبر رفتنش ناراحت نشدم، بي هيچ دليلي انتظار شنيدنش را داشتم. وقتي بابا گفت: "نادر ابراهيمي هم مرد" بي اختيار گفتم: "آره، مي دونستم!..." اما قبل از اين كه بي اختيار اضافه كنم :"خوش به حالش!" اختيارم را به دست گرفتم، اولين چيزي كه از ذهنم گذشت اين بود كه "بالاخره آروم گرفت...."
هنوز تصويري كه از نادر ابراهيمي در ذهن دارم، همان است كه هنگام خواندن " آتش بدون دود" داشتم، مردي چهل-پنجاه ساله، با سبيل هاي كلفت، اما دوست داشتني(!)، از آن آدم هاي ناآرامي كه ظاهرشان آرام آرام است، از آن هايي كه مي توانند يك آتشفشان را زير يك صورت بشاش پنهان كنند، يكي از آن آدم هايي كه از هم صحبتي شان خسته نمي شوي، آن هايي كه ممكن است در طول صحبتي صميمانه ، همراهشان عرض تهران را پياده بروي و خورشيد غروب كند و حواست هم به گذشت زمان نباشد.....
براي اولين بار، در اوج ناآرامي هاي نوجواني، كتابي از او خواندم، زماني كه با همه چيز و همه كس سر جنگ داشتم، زماني كه "نه" گفتن را بيشتر از هر كلام ديگري دوست داشتم، آن زمان يك ياغي تمام عيار بودم. كتابش، كتابي بود از يك "آدم بزرگ" كه مثل بقيه ي "آدم بزرگ" ها نمي گفت : "آرام باش، كنار بيا، بساز، رام شو..." "آدم بزرگ"اي كه مي گفت :" بگو "نه!"، بلند هم بگو، آن طور كه همه ي آنها كه بايد، بشنوند؛ اما، قبلش فكر كن، بدان چه چيزي "نه". بجنگ، اما قبلش بدان در كدام جبهه بايد بجنگي، بعد از آن بجنگ، سخت هم بجنگ، كه زندگي همين جنگ است. بجنگ، اما نه با دلي پر از نفرت، با دلي پر از ايمان، ايماني همراه با نفرت از همه ي بدي ها. بجنگ، اما حواست باشد جنگيدن دوست داشتن را از يادت نبرد، دوست بدار و بجنگ... "
دوستش داشتم، بيش از آن كه هركدام از آن تركمن هاي عاشق و ياغي و دوست داشتني و تفنگ به دست كتابش را دوست داشته باشم، به نظرم او از همه شان عاشق تر و ياغي تر و دوست داشتني تر و تفنگ به دست تر بود! و واقعي تر! نمي دانستم مردي كه روحش تا چهل-پنجاه سالگي آرام نگرفته، كجا آرام خواهد گرفت، آدمي كه بعد از اين همه سال به بدي ها عادت نكرده، چه زماني مي تواند آرام بگيرد، دنيا هيچ وقت آن قدر خوب خواهد شد؟! آن قدر خوب كه نادر هم نيازي به فريادِ "نه" كشيدن و جنگيدن نبيند، گوشه اي بنشيند و بلند بلند بخندد؟!
من از رفتنش ناراحت نشدم، احساس كردم بعد از آخرين نفسي كه كشيد، چشم هايش را به دنيايي همان قدر خوب كه مي خواست باز كرد، نفس راحتي كشيد، آرام گرفت، حالا شايد مي تواند بلند بلند بخندد، بي تكلف، مثل يك كودك.
نه يك پيرمرد، كه به گمانم نوجواني از دنياي ما رفت، نوجواني كه خيلي بيشتر از پيرمردها زندگي كرده بود، زندگي كرده بود نه زنده گي! دوست ندارم بگويم كه مُرد، فكر مي كنم هنوز زنده است، نه فقط تا زماني كه كتاب هايش را مي خوانند، تا زماني كه انساني با بدي ها مي جنگد، تا زماني كه انساني عشق مي ورزد، به وطن، ديگري يا خدا، تا زماني كه آدم ها زندگي شان را زندگي مي كنند؛ او هنوز زنده است. با اين كه نوجواني دوست داشتني از دنياي ما رفته، از رفتنش ناراحت نيستم، آن پيرنوجوانِ دوست داشتنيِ تازه سفر كرده، هنوز براي من زنده است.
مي دانم اين روز ها براي آنهايي كه از نزديك دوستش داشتند، جاي خالي بزرگي مانده، مي دانم كه نمي توانند مثل من ناراحت نباشند، خدا صبرشان را افزون كند، و رحمتش را بر آن مسافر دوست داشتني هم!
ديگر بايد به خانه اش رسيده باشد! نه؟!
پ.ن:
چندماه پيش به سرم زده بود كمي از نادر ابراهيمي بنويسم، فرصت نشد، اين را بيش تر براي سمانه نوشتم.
اما چه آرام و بي سروصدا رفت! دريغ!
۱
گاهي فكر مي كنم عقل، شبيه كودك كم اطلاعِ پرحرفي است كه صرف نظر از موضوع بحث، مدام حرف مي زند؛ كودكي كه نمي داند چيزهايي هست كه نمي داند، يا شايد هم كودكي كه با پرحرفي مي كوشد ديگران ندانند كه چيزهايي هست كه نمي داند!
كاش مادران كنار حرف زدن، به كودكانشان كمي سكوت هم مي آموختند، و يا كنار ِ گفتن، كمي شنيدن هم.
گاهي دوست دارم بلند صدايش بزنم كه " آهاي پسرك پرحرف! بيا براي لحظه اي، هر دو با هم، سكوت كنيم، چشم هايمان را ببنديم و به جهان گوش كنيم، كه بي تفاوت به قيل و قال ما، چه خوش مي نوازد! بيا سكوت كنيم، جهان سلام مي كند!"
۲
گاهي هم، زماني كه عقل بايد حرفي بزند، صدايي نمي شنوم، از اين پسرك پرحرف در عجب مي شوم، اما دريغ كه عقل، خوابِ خواب است! دوست دارم اين بار بلند صدايش بزنم كه: "آهاي پسرك خوش خواب! تو را به خدا، براي لحظه اي بيدار شو! چيزي بگو، كه بي تو، اينان چه بد مي نوازند ساز جهان را! چيزي بگو!"
پ.ن (براي بند دوم):
گاهي نمي دانم بايد بخندم يا گريه كنم؟ به سال هاي بعد اميدي ببندم يا خودم را خسته نكنم. سه سالش كه گذشت، ببينيم اين يك سال آخرش هم مي گذرد؟! البته اگر سال آخر باشد!
چند روز پيش در خانه حكم كردند كه حرف هاي سياسي ممنوع! اما هر حرف ديگري هم به سياست مي كشيد، اين نوشته هم حكايت حرف هاي چند روز پيش خانه ي ماست!
جاده اي كوهستاني،در یک شب تاريك و باراني ....
اگر حركت مدام برف پاك كن نباشد، و چشم هاي باز راننده، و هزار چيز ديگر؛
با اين جاده ي لغزنده، سقوط حتمي است، و مرگ گريز ناپذير....
پياده اي پرسيد: "در چنين جاده اي، در چنين شبي، اين همه شتاب! به كجا؟!"
بغض سوار شكست: "بي گمان به سوي مرگ! سوار مي شوي؟!"
گاهي، حكايت زندگي حكايت همان جاده ي كوهستاني است و آن شب باراني.
هفت- هشت سال پيش، آخر بحثي كه با مادرم داشتم، از من خواست اسلام را -اگر مي پذيرم- نه به عنوان يك ارثيه ي خانوادگي، كه به عنوان اعتقادي شخصي بپذيرم. با تاكيد بر اين كه اين درخواست، نه خواهشي مادرانه، كه وظيفه اي است كه در قبال خودم دارم. و اين طور بود كه در اوايل دوره ي نوجواني، به درخواست مادرم و بنابر وظيفه اي شخصي، به دنيايي پر از مجهول پرتاب شدم، هنوز راهي به بيرون از آن دنيا نيافته ام، هنوز دينم ارثيه اي است خانوادگي، مسلمان هستم اما مسلمان نشده ام، هنوز هم گاهي به دنبال آنم كه مسلمان شوم، يا اگر نه، ديگر مسلمان هم نباشم!
چيزي هست كه گذر عمر را در ذهنم فرياد مي زند؛ بزرگ تر كه مي شوم، ندانستن را كم تر تاب مي آورم، و متاسفانه اين كم طاقتي، به جاي آن كه به دانستن مشتاقم كند، ندانسته ها را به گوشه هاي ذهنم مي راند. چند وقت است شمارش معكوسي را درونم احساس مي كنم، شايد اين سال ها، آخرين سال هايي باشد كه بتوانم راهي به بيرون اين دنياي پر از ندانستن پيدا كنم.....
قديم تر ها فكر مي كردم اوّل بايد اصول دين را به طور عقلي بپذيرم (تصورم هم از "به طور عقلي" فقط و فقط با استفاده از برهان هاي منطقي بود)، بعد ديگر بايد جزئيات را بي چون و چرا قبول كنم، البته بايدي بود كه ديگران مي گفتند و مثل همه ي بايد هاي ديگر آزارم مي داد!
در طول اين سال ها، اتفاق هايي افتاد و به اين نتيجه رسيدم كه اين راه، اگر ممكن هم باشد، راهي است بس دراز كه رفتنش كار من نيست. حالا چند وقتي است فكر مي كنم راه ميان بري هست كه به گمانم بيراهه هاي كم تري هم دارد:
اگر بپذيري كه جهان خدايي دارد، به گمانم در خلال پذيرش اين مسئله، بايد خصوصياتي براي آن خدا قائل شده باشي، اگر توان ارتباط با بشر و صداقت در ميان آن خصوصيات باشد –كه از قضا براي من اين طور بود- كافي است ادعاي الهي بودن و تحريف نشدن قرآن برايت مبرهن شود، ديگر بدون نياز به هيچ برهاني، و بي آن كه كاري خلاف عقل كرده باشي، معاد را مي پذيري، علاوه بر آن چيزهايي هم درباره ي برخي خصوصياتش ، خصوصياتي كه نمي دانم منطق چه راهي براي رد يا قبولشان دارد. و هزار چيز ديگر را هم، در نهايت مي تواني بگويي مسلماني!
پس بعد از پذيرش وجود خدا، همه ي سؤال ها برايم در اين دو سؤال خلاصه مي شود، اول اين كه چرا قرآن منشاء الهي دارد؟ و دوم آن كه چرا تحريف نشده؟
به نظرم سؤال هاي ساده اي هم نيستند، جواب هايي كه مي شنوم گاهي كمي آرامم مي كند، امّا قانعم نمي كند! گاهي جواب هاي خيلي ساده اي مي شنوم، آن قدر ساده كه جواب اين سؤال ها نيستند!
ديروز سر كلاس انديشه يك، اين دو سؤال مطرح شد، به محض طرح شدنشان استاد محترم با حالت پيروزمندانه اي اين سؤال را مطرح فرمودند كه "چرا تحريف شده؟ شما بايد براي ادعاتون دليل بياريد!...." ولي هيچ ادعايي مطرح نشده بود كه نيازي به اثبات داشته باشد، فقط يك سؤال بود. لحن خانم استاد آزارم مي داد، حتي كمي هم دلم شكست، احساس كردم چند نفر ديگر هم چنين احساس هايي دارند. كمي كه گذشت خانم استاد براي خالي نبودن عريضه، سعي كردند استدلالي براي اعجاز بودن قرآن اقامه كنند، به دو جنبه از اعجاز قرآن اشاره شد، اول اين كه بچه ها مي توانند قرآن را حفظ كنند، و دوم اين كه ما از خواندن قرآن خسته نمي شويم! دوست داشتم به حضرت استاد عرض كنم با اين حساب نبايد معجزه ي آهنگ هاي سطح پايين لوس آن جلسي و رمان هاي خوب را هم ناديده بگيريم، كه اولي را بچه ها خيلي سريع تر از آيات قرآن ياد مي گيرند و ما هم از خواندن دومي اصلاً خسته نمي شويم! اما نمي دانستم جايي كه سؤال از تحريف نشدن قرآن، به معناي ادعاي تحريف است، حرف هاي من چه معنايي خواهد داشت! پس به جاي ادامه ي بحث، آسمان را نگاه كردم كه هنوز آبي بود، و چه قشنگ!
" آرام به پيش مي رود، مثل يك جاده ي صاف بي دست انداز، و هر روزش تكراري ست از روزهاي قبل تر. زندگي در آرامشي مبتذل به پيش مي رود، و همه چيزش در همين آرامش مكرر خلاصه مي شود.
اما، زماني، بين اين همه سكون، چيزي آرام مي جنبد، ناگهان گوش هاي زندگي تيز مي شود؛ صداي غلتيدن خرده سنگي روي سنگي بزرگ، صداي مبهمي از حركت چيزي زير آن سنگ بزرگ و .....؛ و اضطرابي كه همه ي سكون زندگي را مي پوشاند، همه ي زندگي را.... سنگ، تَرَكي برمي دارد، و آب، قطره قطره، آرام آرام، از دل سنگ مي جوشد.....
جوشش از جنس زندگي ست، ولي نه از جنس اين زندگي راكد. حالا زندگي چيزي را تجربه مي كند از جنس زندگي اما بيگانه با خودش....
و اين آب، نه از جنس آب هاي هميشگي، كه چيز ديگري ست؛ آبي از زمين مي جوشد نه براي رفع نياز، خودِ نياز است كه از زمين مي جوشد. كمي كه مي گذرد، از آن زندگي آرام، چيزي به جز همين جوشش، چيزي به جز اين نياز نمانده است.
زماني كه اين جوشش غريب همه ي زندگي ات را مي پوشاند، باز هم شايد نداني چيست، يا اين كه از كجا راهي به زندگي آرام تو پيدا كرده. كم كم اما آن قدر برايت پررنگ مي شود كه به ناچار اسمي برايش انتخاب مي كني، احتمالاً عشق يا چيزي شبيه اين....
[....]
اين اتفاق، هرچه هست، به گمانم فرصتي برايت فراهم مي كند تا نگاهي به نقاط خالي زندگي ات بكني، براي من كه اين طور بود، در سومين دهه از زندگي تازه فهميدم چه قدر زندگي ام خالي ست، اما از چه؟ نمي دانستم!
پس از اين اتفاق، تو بر سر امتحاني مي نشيني، برگه ي زندگي را روي ميزت مي گذارند، اولين سوال اين است : "جاهاي خالي را پر كنيد." و اين تازه اول كار است. بايد بسم الله اي بگويي و شروع كني، همين! "
"روي ديوار، گلي مي خندد
پشت ديوار، بهار آمده است
كولباري دارد مخمل دوز
كه بدزدد ببرد هرچه دل است
آ...ي دزد آمده است
و كمندش لب ايوان سبز است!"
عمران صلاحي
من نسكافه نمي خورم!
نسكافه داغ است
داغ تر از آن تكه سربي كه نشست توي سينه ي محمّد
وقتي نشسته بود در آغوش پدرش
من نسكافه نمي خورم!
نسكافه تلخ است
تلخ تر از آن روزي كه پدر زينب را گرفتند
و كشان كشان انداختند
توي آن ماشين آهني كه حتي پنجره نداشت
من نسكافه نمي خورم!
نسكافه سياه است
سياه تر از آن شبي كه هانيه و مادربزرگش را
از خانه بيرون انداختند
و يك غول آهني روي سقف خانه شان راه رفت
من نسكافه نمي خورم!
من افتخار مي كنم كه نسكافه نمي خورم
بگذار همان چهار جوان اسرائيلي
بنشينند زير سايه ي درخت پرتقال خانه ي احمد
و نسكافه بخورند
و بخندند به ريش همه ي شيوخ عرب
من نسكافه نمي خورم! من نسكافه نمي خرم!
من حتي يك ريال نمي دهم
كه بشود آن تكه سرب
كه بشود يك قطره بنزين براي آن ماشين آهني
كه بشود بند پوتين براي آن سرباز اسرائيلي
من نسكافه نمي خورم!
و نسكافه فقط همان يك فنجان قهوه نيست
همان پيراهني است كه تو پوشيده اي
و من پوشيده ام
همان گوشي موبايلي است كه تو خريدي
و براي خريدنش سيصد و پنجاه هزار تومان بدهكار شدي
من نسكافه نمي خورم!
(جنبش دانشجويان جهان اسلام)
فعلاً كه همه ي ما انگار نسكافه مي خوريم، انگار همه ي ما سخت و محكم پشت سر ارتش اسرائيل ايستاده ايم و اسرائيل هم هيچ باكش نيست، كه ما پشتش را داريم، سخت و محكم. ما هم براي انجام وظيفه، گاهي – به مناسبتي- مشت هاي گره خورده مان را به هوا پرت مي كنيم كه "مرگ بر اسرائيل!" بي خبر كه انگار پشت اسرائيل به من و تو گرم است.
زمانش نرسيده كه پشت دشمن را خالي كنيم و روبرويش بايستيم؟!
اگر زمانش نرسيده، بيا كمي صداقت داشته باشيم و در مناسبت ها، مشت هاي گره كرده مان را با "درود بر اسرائيل" به هوا پرت كنيم!!!!! هرچه باشد نسكافه هاي خوشمزه اي برايمان مي سازد!